گاندي سوم
Mithras
ميتراس
اشخاص:
زن يك
زن دو(زنهايي ك زن يك هستند، زنِ پنهان زن يك است.)
صحنه:
يك چهارديواري كه يك ديوار آن طلايي رنگ و مابقي ديوارها مشكي است. زن يك با كودكي در بغل و با هراس وارد چهار ديواري شهده و اطراف را ميپايد.
زن يك: هيچكس نميتونه چيزي بهم بگه، هيچكس نميتوونه كاري باهام داشته باشه، هيچكس... خودم بوجودش آوردم، خودم هم نابودش ميكنم، من اختيار همه چيز رو دارم (مكث) حالا، ديگه نميخوام باشه، همه چيز تموم شده.(مكث) ديگه نميخوام.
زن دو: چرا گذاشتي بياد دنيا.
زن يك: لعنت بهت، بايستي وقتي كوچكتر بود تمومش ميكردي، نگهش داشتي گذاشتي پاش رو بزاره رو زمين. گذاشتي بياد تو اين دنيا كثافت اين زمين پر از تعفن، پر از دورغ، پر از دشمني، پر از نكبت.
زن دو: ربطي به زمين نداره (مكث)
زن يك: نه
زن دو: زمين، زمينه، يه ستاره تو كهكشون
زن يك: خواب ديدم...
زن دو: زمين به سيارهي رويايييه، آبي، سبز، زرد، فيروزهاي، وسط همهي سيارههاي ميدرخشد.(مكث)
زن يك: ربطي به زمين نداره.
زن دو: نه
زن يك: نه ولي به ما ربط داره، به من، به تو.
زن دو: خب...
زن يك: تف به من كه نگهش داشتم. تف به من كه خواستم بياد دنيا، تا زمين را از يه كثافت ديگه پُر كنه. عين من...
زن دو: اگه همه...
زن يك: اگه همهي زنا، يه تصميم دسته جمعي بگيرن، همه با هم(مكث) تصميم بگيرن كه ديگه هيچ بچهاي دنيا نيارن چي ميشه؟ هان؟
زن دو: همه باهم؟!
زن يك: انوقت زمين خالي ميشه از آدما، از آدما و كارهاشون.
زن دو: اگه بچهاي دنيا نياد، يواش يواش تموم ميشيم.
زن يك: به اين ميگن يه انفجار بيصدا، يك جنگ مخفي، ميبيني نه كشتاري، نه خوني، نه بمبي، نه تكنولوژي....
زن دو: به اين ميگن يه جنايت زنانه، محض، طولاني، هولناك
زن يك: بايد همينجا تمومش كنم. (رو به كودك)
ميخواي زنده بموني؟ (مكث) كه چه كار كني؟ (مكث) با احمقي و نادونيت دنيا رو بهم بريزي؟
زن دو: يا...
زن يك: يا با هوشت مي خواي دنيا را بساز، جلو ببري.
زن دو: تا آدما همديگر نبينن، محبت را نفهمن. همه چي رو گم كنن.
زن يك: نه حالا منم كه بايد تصميم بگيرم. مني كه گم شدم. مني كه هيچ كس رو نميبينم.
حتي بچهمو...(مكث) خواب ديدم يه نقش روي يك صخره.
زن دو: يه نقش كه تو دستش يه مشعل بود.
زن يك: تو دست ديگهش خنجر بود(مكث) من اون شدم. و خنجر رو بلند كردم.
(رو به كودك) بر عليه تو(ميلرزد و سست ميشود) به غار رسيدم و اينجا بايد سرت رو ببرم.
زن دو: بدنبال گاو رفت، قربانياش كرد براي آفرينش جديد.
زن يك: ميكشمت چون نميخوام، بكشي يا كشته بشي، هيچكدوم.
زن دو: هيچكدوم؟
(كودك گريه ميكند. زن يك هيجان زده و آهسته رو به كودك)
زن يك: بخواب... بخواب مرگ در خواب راحتتره...
(صداي كودك مبني بر گسنگي)
زن دو: گرسنته؟
زن يك: بيا(كودك را بغل ميكند، سينهاش را دهان او ميگذارد) آخرين شيرت رو هم بخور.
(از سينه شير فواره ميزند)
زن دو: سينه مهر كرده ... (مكث) چه همه!؟
زن يك: امنوز هم سينهام مهر كرده بود، شير ميپاشيد همه جا روي چمن.
زن يك: تمام رز رو نشستم رو علف و فكر كردم، علف بوي زندگي ميداد، بوي نشاط.
زن يك: .... بوي كودكي، بوي تو رو داشت. روز تموم شده بود و من هنوز نشسته بودم.
زن يك: باز در سكوت نشستم. به تو فكر كردم. خورشيد به دريا رسيده بود.
..... و ذره ذره پخش ميشد توي آب، بعد نورش با موجها اومدن جلو، جلو و جلوتر.
زن يك: تا رسيدن به دست من.
زن دو: من به آب دست زدم دست تو رو هم بر آب رسوندم، آب سرخ بود، خورشيد بود.
زن يك: نميدونم چرا، دستت رو به آب زدم، نميدونم چي ميخواستم.
زن دو: دستت رو توي آب نگه داشتم. باز نشستم. نور با موج تاب ميخورد و به تو ميزد. تو آروم بودي. لبخند ميزدي. صورتت روشن روشن شده بود.
زن يك: باز هم نشستم. ميخواستم يه معجزه بشه. يه اتفاق بيفتد.(مكث)
هيچي نشه، هيچي نميشه، هميشه همينه، همين اومدن و رفتن بيثمر تموم نشدي. با كينههاي آدما، عشقهاي احمقانه، دروغ، كشتن.
كه از نادوني ميآد...
زن دو: اكلمون فرزندم، آب موج ميزد.
زن يك: ميكشمت چون نميخوام بكشي يا كشته بشه. چرا همهي راههاي نجات، راههاي عدالت با مرگ تموم ميشه؟
زن دو: تو هم كه همين كار رو ميكني... نجات با مرگ!
زن يك: (عصبي) نه، نه كار من اين نيست، اگه هيچ دنيا اومدني نباشه. اگه تصميم بگيريم كه بچهاي دنيا نياد. ديگه جنايتي نيست.
(صداي كودك)
زن دو: اما تو كه دنياش آوردي. ببين داره نگاهت ميكنه.
چرا دنياش آوردي؟
زن يك: ديگه نميخواستم تنها باشم. چيزي ميخواستم. نميدونم چيه؟
(بغضش ميتركه)
زن دو: ما. ميتونيم.
زن يك: حرف نزن... ديگه حرف نزن، در من ديگه هيچ حسي نيست.
هيچ چيز نيست.
زن دو: ما...
زن يك: ميكشمش تا بدون ترس از تنهايي، بدون ترس از كينه، بدون ترس از...
زن دو: هيچ جنايتي تو چشماش نيست.
زن يك: نه الان نيست.
زن دو: هيچ كينهاي نيست.
زن يك: نه الان نيست.
زن دو: مثل خورشيد، توي آب، مشعل رو بردار.
زن يك: نه.
زن دو: تو براي محبت ميكشي، فرزندانت براي زندگي بهتر.
زن يك: دستت رو به آب زدم براي يك معجزه، يك اتفاق. يه آفرينش نو. امروز هم غروبه. خورشيد توي آب و صورتت روشن روشنه.
(سبد كودك را در آب ميگذارد.)
(رو به آب)
آب، فرزندم را غسل مهر بده.
بگذار نور در وجودش حلول كند.
(كودك را آب ميبرد.)
مراسمي با سه هشت گانه با كمك تماشاگر صورت ميگيرد.
1- .................................
1- ذره ذره در جهان پخش ميشود.
2- مهر را در آغوش ميگيرد.
3- هستي در او شكل ميگيرد.
4- آب ميشود.
5- ميجوشد.
6- گرما ميدهد.
7- مهر ميورزد.
8- مهربان ميشود.
2-.......................
1- ميرويد.
2- نور را مينوشد.
3- جان را تلالو ميدهد.
4- رنگ ميگيرد.
5- تغيير ميكند.
6- ديگري ميشود.
7- ميآشوبد.
8- پراكنده ميشود.
3- ..............................
1- ذره ميشوي.
2- هبا ميشوي.
3- برميخيزي.
4- سرگردان بين كهكشانها
5- تاب ميخوري.
6- گناه ميشوي.
7- ثواب ميشوي.
8- مهر ميشوي.
پايان
86
